تبليغاتX
مهربانی و خرده‌ای دانایی

مهربانی و خرده‌ای دانایی

حرفهایی برای نگفتن...

 -این یک نظر شخصی است و تحقیق خاصی هم در این زمینه نکرده‌ام ولی به نظرم بیشترین میزان دروغگویی در کشور را باید در تهران دانست.

زندگی در تهران به شما می‌آموزاند که باید دروغ گفت؛ حتی اگر ضرورتی برای آن وجود نداشته باشد! به تبع این دروغگویی، بیشترین میزان تقلب و کلاهبرداری هم در این شهر است که این یکی چون جرم است، آمارش هست و می‌توان به آن استناد کرد.

از طرفی یکی دیگر از تبعات دروغگویی، از بین رفتن اعتماد به عنوان یک سرمایه عظیم اجتماعی است.

 -در تهران اگر خیلی خوشبخت و زرنگ باشید توانسته‌اید یک آپارتمان 60 – 70 متری جور کرده باشید که احتمالاً از جلو و پشت هم آپارتمان‌های دیگر به آن مشرف‌اند و اگر خر و پف هم بکنید همسایه روبرو می‌شنود!

در این آپارتمان‌ها نه طلوع آفتاب را می‌بینید و نه غروب را، نه بوی گل را احساس می‌کنید و نه نسیم سپیده‌دم را... اگر آنها را زندان بخوانید، بیراه نگفته‌اید.
اگر بخواهید ظاهراً احساس راحتی و امنیت خاطر کنید، سهم شما از برج‌های سر به فلک کشیده، همین 60 – 70 متر مربع است در طبقه nاُم با یک انباری در پارکینگ.

 -اگر می‌خواهید معنای تنفس و استشمام هوا را بفهمید و قدر آن را بدانید تا از این نعمت، غافل نشده باشید برای مدتی در تهران زندگی کنید تا هوای شهرهای دیگر که در هر ثانیه، تنفس می‌کنید مانند یافتن آب در کویر باشد.

 -اکثر ساکنان تهران، دو شغله هستند چون هزینه‌ها به گونه‌ای است که شما برای نفس کشیدن در همان هوای آلوده هم باید عمرتان را بفروشید و پولش را خرج نفس کشیدن کنید.
مردم تهران آن قدر کمبود خواب دارند که خیلی‌ها ترجیح می‌دهند در اتوبوس و تاکسی هم بخوابند!

 -در تهران اگر خانواده دوست باشید می‌توانید شبها دو سه ساعت خستگی‌تان را قسمت کنید!
خیلی از خانواده‌ها در تهران اصولاً از همدیگر خبر ندارند، همسر از همسر، پدر از فرزند، فرزند از مادر و...

 -اگر در هلند بیشترین دوچرخه وجود دارد به جرات می‌گویم که در هیچ کجای دنیا این قدر موتور سوار که در تهران هست، نمی‌بینید.
موتور سوارانی که هیچ قاعده‌ای را هم رعایت نمی‌کنند و از همه بدتر صدای ناهنجاری است که تولید می‌کنند. اگر تا به حال سوار موتور نشده‌اید پیشنهاد می‌کنم که حتماً سوار شوید تا بدانید یک ساعت سوار شدن بر موتور چه قدر بر مغز و اعصابتان اثر می‌گذارد!

 -یکی از خوبی‌های! زندگی در تهران این است که حنجره‌تان باز می‌شود و می‌توانید به مرور خوانندگی را هم تمرین کنید.
شاید به خاطر شلوغی باشد یا هر دلیل دیگری اما نمی‌دانم چرا ساکنان تهران این قدر دوست دارند از انرژی خودشان برای بلند حرف زدن استفاده کنند!

 -اگر پس از تشکیل خانواده، بچه‌دار شدن در ذهنتان است در عین حال که برخی امکانات وجود دارد اما از لحاظ شرایط اجتماعی، محیط تهران یکی از بدترین جاها برای رشد و تربیت فرزندتان است.

 -یکی از خوبی‌های تهران، یاد گرفتن کلاس گذاشتن‌های بادکنکی است! مثلاً در این شهر به منشی می‌گویند کارمند شرکت!

 به هر حال اینها برخی موارد از وجوه زندگی در تهران است و شامل همه خصوصیات آن نمی‌شود ولی ذکر دو مورد نیز ضروری است: اول این که بدیهی است این موارد به طور مطلق نیست اما به نظرم وجه غالب را دارد؛ دوم این که این چیزها نسبی است و ممکن است برای بعضی‌ها هیچ کدام از این موارد مهم نباشد و به دنبال چیزی باشد که زندگی در تهران را برایش توجیه کند؛ اما شخصاً فکر کردم بد نیست که این موارد را بگویم شاید شما هم در اندیشه زندگی در این شهر باشید مبادا...

 With money you can buy a house, but not a home. With money you can buy a clock, but not time. With money you can buy a bed, but not sleep. With money you can buy a book, but not knowledge. With money you can buy a position, but not respect. With money you can buy blood, but not life. Send this to your friends to bring luck to them; do not send money, because with money, you can not buy luck

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 23:18  توسط امیر بابایی  | 

 ۱- انصافاً شما که حتماً چند بار در روز با حرفها و رفتارتان به دیگران می‌فهمانید روزه دارید تا حالا چه قدر به فلسفه روزه فکر کرده‌اید؟ حالا که یقیناً از فلسفه روزه به خوبی آگاهید و می‌‌دانید که چرا روزه‌دار هستید، به نظرتان چرا در ماه رمضان، مواد مختلف غذایی، گران می‌شود؟ لابد به خاطر این است که در این ماه به وضعیت طبقه‌های پایین اجتماعی توجه شود؟! شاید هم به خاطر کمتر خوردن روزه‌داران و اطعام همان طبقه‌های پایین جامعه است؟

راستی شما که این روزها به دعوت‌های افطاری می‌روید؛ کسی را هم از خلایق خدا می‌بینید که به آن افطاری آمده باشد؟ یا این که این هم یک نوع خودنمایی است برای....!

 ۲- حالا که از روزه صحبت شد این را هم بدانید که دولت مالزی می‌خواهد اولین فضانورد روزه‌دار را به فضا بفرستد.

نمی‌دانم مسلمانان مالزی چه طور روزه می‌گیرند ولی اگر به سنت ما باشد که هنوز به فضا نرسیده، به خاطر دور شدن از محل سکونتش، روزه‌اش باطل می‌شود!

 ۳- امروز دیدم که در روزنامه جام جم به عنوان یکی از روزنامه‌های پرتیراژ کشور نوشته: ویزای سفر احمدی‌نژاد به نیویورک صادر شد.

برایم جالب بود که صدور ویزای رییس جمهور یک کشور هم می‌تواند موضوع خبر شود!

 ۴- انصافاً آدم از کسی که سرش به تنش می‌ارزد اگر فحش هم بخورد، کمتر ناراحت می‌شود. البته قرار نیست ارزیدن سر کسی به تنش، در قیاس با نفس باشد بلکه می‌تواند در قیاس با جایگاه خود آن شخص هم باشد.

اگر چه قالیباف هم به موقع‌اش، رفتارهایی داشته و دارد که قابل دفاع نیست ولی امروز که دیدم به خاطر تاخیر در افتتاح پروژه برج میلاد از مردم عذرخواهی کرده، خوشم آمد.

حداقل این است که نشان می‌دهد می‌تواند شعور عذرخواهی را داشته باشد، چیزی که در جامعه ما در همه اقشار کمیاب شده است.

 ۵- همان طور که گفتم همه خوبی‌های تهران به یک بدی از دهها بدی‌اش هم نمی‌ارزد. یکی از بدی‌های تهران که تنها یک کلمه است ولی دو دسته از افراد، راحت از کنار آن عبور می‌کنند همان ترافیک است.

کسانی که از کنار این مشکل عبور می‌کنند یا وقتشان برایشان ارزش ندارد و یا این که اصولاً متوجه نیستند زندگی بدون ترافیک یا با ترافیک اندک، یعنی چه؟!

ترافیک در تهران عملاً می‌تواند زندگی را مختل کند که کرده است. شما اگر برای یک مسافرت درون شهری (رفت و برگشت) به طور متوسط دو الی دو ونیم ساعت، وقت بگذارید آن وقت متوجه می‌شوید که عمر و زندگی‌تان چگونه در حال تلف شدن است؟

حال تصور کنید که لازم است به دو جا بروید یا چند بار برای انجام کارتان به جایی بروید، آن وقت دیگر از آن روز، وقتی باقی نخواهد ماند که بخواهید به شغل، زندگی، تفریح، مطالعه و... برسید.

خیلی‌ها در تهران برای دور بودن از این مشکل مجبورند یا خانه‌شان را در نزدیکی محل کارشان انتخاب کنند یا محل کارشان را در نزدیکی خانه‌شان! تازه این هم در شرایطی است که در آن خانه، دو نفر شاغل نباشند یا این که آن شخص مجبور نباشد در دو جا کار کند چون مشکل، مضاعف می‌شود! اصلاً خیلی از کارفرماهای خصوصی هم از کسانی استفاده می‌کنند که محل سکونتشان به محل کارشان نزدیک باشد، چون هم بهتر به کارشان می‌رسند و هم این که در غیر این صورت، ممکن است از لحاظ اقتصادی اصلاً به صرفه نباشد.(به خاطر هزینه رفت و آمد، فارغ از خستگی ناشی از آن)

تازه همان موقع که دارید در ترافیک، چوب حراج به دقایق عمرتان می‌زنید شاید متوجه نباشید که اعصابتان را هم دارید خط خطی می‌کنید و همان دقایق اندک باقی مانده را باید با اعصاب خط خطی، سر کنید.

ترافیک یک کلمه است اما چیزی شبیه مرگ برای دقایق عمر و زندگی.

نکته اضافی: اگر فکر می‌کنید می‌توانید در این ترافیک از وقتتان استفاده کنید، اشتباه کرده‌اید. البته شاید بتوانید به یکی دو نفر زنگ بزنید یا اس‌ام‌اس بفرستید!

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 23:12  توسط امیر بابایی  | 

 ۱- امروز با دوستان جلسه ای در مورد افکار و آموزه های محمدجعفر مصفا داشتیم. به مناسبت جلسه ای که قبلاً برگزار شده بود، روی وایت برد نوشته بودند: من خواب نیستم    خاموش اگر نشسته ام    مرداب نیستم    روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم    روشن شود که آتشم و آب نیستم...

یکی از دوستان گفت: می خواهم جواب این شعر را بنویسم و روی وایت برد نوشت: می خواهم بدانم آب باشی بهتر است یا آتش؟!

 یک پیشنهاد: سعی کنید با افکار مصفا آشنا شوید، برای این کار می توانید از کتاب "تفکر زائد" شروع کنید.

 ۲- یکی از شعارهایی که در انتخابات شوراها در سال 81 انتخاب کرده بودم، این بود:"ایران فقط تهران نیست!" این شعار تا حدود زیادی جا افتاد و جالب این که پس از آن هم در چندین مورد دیدم که دیگران از آن استفاده کرده اند.

آن موقع مفهوم این شعار را این طور در نظر داشتم که باید به "همه ایران" توجه شود، نه فقط تهران. اگر چه این یک شعار اصولی است و همه مردم ایران باید از امکانات موجود بهره مند شوند تا توسعه یافتگی متوازن ایجاد گردد و اتفاقاً منافع توسعه یافتگی متوازن نیز برای همه مردم ایران خواهد بود، نه فقط یک منطقه خاص ولی الان می گویم همان بهتر که همه امکانات را به تهران اختصاص دهند! چون برعکس تصور اولیه و نگاه بیرونی، تهران، توسعه نیافته ترین شهر ایران است!

از این جمله اصلاً تعجب نکنید چون اگر تبعات توسعه را "رفاه" تلقی کنیم، من می گویم کم رفاه ترین مردم ایران همان کسانی اند که در تهران زندگی می کنند، در این شهر، زندگی را نمی توان دید... مصادیق آن را در روزهای آینده خواهم گفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 23:31  توسط امیر بابایی  | 

 ۱- چه قدر مایه خنده اند کسانی که جرات ندارند عطسه کنند اما وقتی گوشه خلوتی را گیر می آورند چنان حرف می زنند که گویی می خواهند سقف فلک را بشکافند و همین که اراده کنند و دستشان را از جیبشان در بیاورند، این اتفاق افتاده است.

"اینترنت و فضای مجازی" هم که نان این عده را در روغن انداخته تا بتوانند گره ای از عقده هایشان باز کنند. همین فضای مجازی است که به گوشه خلوت و راحت و امن این عده تبدیل شده تا هر روز با هزینه کردن 200– 300 تومان!، به دنبال تحقق خیالات خودشان باشند، غافل از آن که تا در این جامعه، چنین افرادی هستند هیچ  پیشرفتی نخواهد شد و ماهیگیران با وجود این آب گل آلود، بر خر مراد سوارند. (چه شود که سوار بر خر بود و به ماهیگیری رفت؟!)

همین عده که جرات ندارند حرف اول اسمشان را هم رو کنند از واژه هایی مثل جبهه مردمی و... نیز با کمال پر رویی استفاده می کنند!

به هر حال اگر چه این موضوع در جای خودش، معلول شرایط و فضای بسته موجود است و باید اصولاً آن را هم نقد کرد و در صدد ایجاد فضای باز بود ولی ایجاد همین فضای باز هم میسر نخواهد بود تا وقتی که برآیند اعتقاد   در جامعه ما "سنگ مفت، گنجشک مفت" است.

 ۲- وضعیت مسافرت های درون شهری در کرمانشاه، افتضاح شده است و با بازگشایی مدارس و دانشگاه، بدتر از این هم خواهد شد. فکر کنم بهتر است مسن ترها به فکر جور کردن گاری باشند و جوان ترها هم اسکیت و دوچرخه و...

 ۳- سلطان منی
اندر دل و جان ایمان منی
در من بدَمی
من زنده شوم
یک جان چه بوَد؟
صد جان منی...

+ نوشته شده در  شنبه 24 شهریور1386ساعت 23:42  توسط امیر بابایی  | 

 ۱- امشب سخنرانی احمدی نژاد در صدا و سیمای ملی! پخش می شد، طبق معمول پای تلویزیون نبودم و فقط صدایش را می شنیدم، با وجودی که از صدایش تشخیص می دادم احمدی نژاد است اما آن چنان از مهر و محبت حرف می زد که برای لحظه ای شک کردم که نکند اشتباه می کنم و سخنرانی خاتمی است که دارد پخش می شود...واقعاً "حرفهایش" قشنگ و زیبا بود...

۲- حالا که صحبت از مهر و محبت شد بد نیست عشقولانه ای هم بگویم: چه قدر خوب است اگر آدم، کسی را دوست دارد به خاطر این نباشد که نیازش را برطرف می کند، به خاطر این نباشد که کسی دیگر را ندارد، به خاطر این نباشد که تنهاست، به خاطر این نباشد که مجبور است... به خاطر این باشد که "او" ارزش دوست داشتن را دارد.

۳- و آخر این که باور کنید دلم می سوزد به حال همه آنهایی که در تهران زندگی می کنند (از جمله خودم)، همه خوبی هایش به یک بدی از دهها بدی اش نمی ارزد… می توانید امتحان کنید… اگر فرصت شود شاید مطالبی در مورد مردم ساکن در تهران و زندگی و شب و روزشان، از شمال گرفته تا جنوب، بنویسم... 

+ نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 23:23  توسط امیر بابایی  | 

 ۱- آرزویم این است: هیچ گاه شن های ساعت عشقتان نریزد... چه زود ، چه دیر...

 ۲- ماه در وسعت حوض یک نفس می تابد

به دلم وسوسه ای می افتد

قایقی می سازم

می فرستم تا ماه

ماه از قایق من می ترسد، می لرزد

حوض قایقم را به درون می بلعد

... قایقم می میرد

ماه در وسعت حوض یک نفس می تابد

در دلم وسوسه رفتن تا ماه

همچنان می ماند...

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 23:56  توسط امیر بابایی  | 

 1- آن موقع ها که ما محصل بودیم بچه زرنگ ها بدون این که بفهمند به چه علاقه دارند و استعدادشان در چه زمینه ای است، به رشته ریاضی یا تجربی می رفتند، چون باید یا دکتر می شدند یا مهندس!

من هم طبق همین سنت به رشته ریاضی رفتم و در همان سال سوم هم در المپیاد ریاضی شرکت کردم. ولی به دلایلی که بماند، تغییر رشته دادم و در سال چهارم به رشته تجربی رفتم.

سال اول که کنکور دادم، عملاً هیچی نخواندم چون می خواستم با رتبه خوبی در رشته پزشکی قبول شوم، این بود که انرژی ام را برای سال بعد گذاشتم ولی با اتفاقاتی که مرتباً در این مملکت می افتد تا نتوانی برای فردای خودت هم برنامه ریزی کنی، با وجودی که در همان سال نیز رتبه خوبی داشتم مجبور شدم به خدمت سربازی بروم.

وقتی برای اعزام می رفتیم مرتب می گفتند فردا بیایید تا این که بعد از حدود ده روز ما را که تقریباً 50 نفر بودیم به مرکز آموزشی شهید رجایی کرمانشاه (سراب نیلوفر) اعزام کردند. به جرات می گویم که معدل بازدهی ما 50 نفر از کل سه گروهان دیگر بیشتر بود، حتی بعد از آموزشی که به اندازه پرسنل نیروی انتظامی پست داشتیم.

از آن مجموعه تا آن جا که یادم می آید من و یکی دیگر از بچه ها در سال اول سربازی، دانشگاه قبول شدیم و یکی دیگر از بچه ها هم در سال بعد.

در مجموع هنوز هم دیدن دوستان آن دوران، خاطره انگیز است، گاه تلخ و گاه شیرین و گاه تلخ شیرین.

دیروز همین دوستی را دیدم که در سال دوم سربازی، دانشگاه قبول شده بود، بعد از مقداری تعریف های مختلف می گفت برای مدتی به سوییس رفته، جالب بود که می گفت: در آن جا با چند نفر صحبت می کردیم، وقتی گفتیم از ایران آمده ایم، ایران را نمی شناختند ولی وقتی از احمدی نژاد صحبت شد، او را می شناختند!

این هم برای خودش، روشی است!

 2- باز هم کسی تعریف می کرد که جلسه ای برای معارفه مدیری در سطح کشور برگزار شده بود، یکی از آقایان حاضر که می خواست خودش را مفصل معرفی کند، در آخر صحبت هایش خواسته بگوید "و پدر یک فرزند"، یک مرتبه گفته "و فرزند یک پدر"!

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 23:45  توسط امیر بابایی  | 

 ۱- امروز دیدم یکی از خیابان های کرمانشاه (در الهیه) را "بلوار استاد یداله بهزاد" نامگذاری کرده اند.

هر چند کار خوب و پسندیده ای است و باید از بانی آن تشکر کرد ولی ای کاش این کار را در زمان حیات بهزاد می کردند تا باز هم بر ما ثابت نشود که در این دیار، ارزش مردگان بیش از زندگان است!
به قول آن شاعر: "باشد که بمیریم و بدانند که بودیم..."

این را هم بگویم یکی از برنامه هایم که در انتخابات شوراها طرح کردم همین نامگذاری خیابان ها و معابر و... به نام شخصیت های موفق و الگو ولو جوان بود، آن هم در زمان حیاتشان، نه بعد از مرگشان.

دیگر این که می توان از نام شهرستان های استان هم در این مورد استفاده کرد مثل خیابان هرسین، بلوار قصرشیرین و...

 ۲- یکی از ایرادات نوشتاری موجود، استفاده اشتباه از "و"  و "یا" است. در ریاضی "و" را سور عمومی می گویند و "یا" را سور وجودی.

برای صدق "و" وجود هر دو سوی آن ضروری است، مانند این که بگوییم "من و تو می رویم" یعنی هر دو با هم می رویم ولی برای صدق "یا" وجود یکی از دو سوی آن کافی است، مانند این که بگوییم "من یا تو می رویم" یعنی رفتن یک نفر از ما کافی است و گزاره صحیح است.

اما خیلی ها را می بینم که با وجود ادعای تحصیلات، از "و یا" (آن هم در نوشتار، نه محاوره) استفاده می کنند! بدتر از این دسته از افراد، قانونگذاران کم سوادی بوده اند که بدون ملاحظه و دقت در جمله بندی، قوانین را مملو از "و یا" کرده اند.
 مانند این که بگوییم "من و یا تو می رویم"! به نظر شما معنی این جمله چیست؟! قرار است من و تو با هم برویم یا رفتن یکی از ما کافی است؟!

فکر می کنم اگر بخواهند قوانین را ویراستاری نمایند، قانونگذاران باید خودشان را در پشت صندلی هایشان پنهان کنند.

 ۳- آقا تو رو خدا بذارید این 360 درجه رو هم بگم...
 از وقتی که یک بنده خدایی (نمی گویم احمدی نژاد است) از این 360 درجه استفاده کرد، شوخی شوخی، جدی شد.

امروز مقاله ای را خواندم که برای چندین و چندمین بار دیدم این یکی نویسنده عزیز هم برای نشان دادن مفهوم مخالف از 360 درجه استفاده کرده، شاهکارش را هم مدیر سایت که خیلی دوستش دارم و از سیاستمداران فهیم است، انجام داده که آن را بدون اصلاح در سایتش قرار داده است! (نمی گویم آقا عباس است)

آقا جون، عزیز من، جون من، دردت بخوره توی سر من و این یکی، رییس جمهور مثل همیشه مطایبه کردند، شما دیگر چرا از 360 درجه استفاده می کنید؟! 360 درجه، به همان جای اولش برمی گردد و دقیقاً به معنای انطباق است، نه مفهوم مخالف.

آن چیزی که مفهوم مخالف را می رساند 180 درجه است. اوکی؟ درست بید؟!

+ نوشته شده در  شنبه 17 شهریور1386ساعت 23:28  توسط امیر بابایی  | 

 ۱- بحث این مهد کودک ها هم رفته رفته دارد به جاهای باریک کشیده می شود و به هیئت دولت می رسد. این بار نوبت شمقدری مشاور هنری احمدی نژاد بود که بگوید در مهد کودک ها به بچه ها، رقص آموزش می دهند!

تازه این در حالی است که گویا این مشاوران و معاونان و وزرا هنوز خبر ندارند در مهد کودک ها اختلاط وجود دارد و هیچ دیوار و پرده و سیم خارداری بین دخترها و پسرها نکشیده اند.

برای رفع مشکل رقص هم پیشنهاد می کنم به جای آیروبیک از ورزش سنتی زورخانه ای مثل میل، کباده، شنا روی تخته و... در مهد کودک ها استفاده کنند.

نکته کنکوری: حالا این مربیان مهد کودک ها، خودشان رقص را از کجا آموزش دیده اند؟!

الف) از ماهواره
ب) از همان جا که مدرک مربیگری را گرفته اند
ج) از مهد کودک های زمان بچگی شان
د) از بچه های مهد کودک

 ۲- حاج خسرو زرافشانی عضو اصولگرای شورای شهر کرمانشاه که همین چند سال پیش، دکتر قائم پناه رییس وقت و زبان بسته شورا را با شکایتش به زندان انداخته بود تا ثابت کرده باشد: منم آن رستم دستان، خودش هم بالاخره با شکایت روزنامه نگاران کرمانشاه، بازداشت شد.

اگر چه حاج خسرو خودش به تنهایی، عده و عده ای دارد که اگر اراده کند در ایکی ثانیه روزنامه نگاران را پودر می کند، ولی من که این روزنامه نگاران مزدور و عامل استکبار را می شناسم و چندین و چند سال با آنها حشر و نشر داشته ام و صد البته از این بابت کاملاً پشیمانم و حاضر به هر گونه اعترافی هم هستم، می دانم که همه این جریانات، جناحی و سیاسی است و آنها تعمداْ خودشان را در معرض شنیدن توهین و اهانت قرار داده اند و همین که کتک نخورده اند و چشمشان درنیامده، باید ممنون باشند لذا از همین جا می گویم: زندانی سیاسی آزاد باید گردد     قلم به دست مزدور رسوا باید گردد!

 نکته اثباتی: اگر این جریانات، جناحی و سیاسی نیست چرا روزنامه نگاران با آرش رضایی که دور کمرش دو برابر حاج خسرو است جلسه گذاشته اند، نه با کیومرث محمدی که دور کمرش مثل اسکارلت است؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 22:44  توسط امیر بابایی  | 

 ۱- حالم از هر چه "بنزین" است به هم می خورد، البته منظورم این نیست که قبلاً آن را با اشتها سر می کشیدم بلکه دیگر از شنیدن کلمه "بنزین" دچار حالت گلاب به روتون می شم!

من نمی فهمم (من خیلی چیزها را نمی فهمم، به این جمله، زیاد فکر نکنید!) وقتی شلنگ نفت به پارچ های سر سفره سرازیر شد و از خیر برکات سهام عدالت، همه بازار بورسی شدند و در ویلاهای ۹۹ ساله لم دادند (اصلاْ ۹۹ سال عمر می کنی؟!) و دلارهای نفت را از این جیب ها به آن جیب ها کردند و به سفرهای ارزان قیمت رفتند و قرار شد مردها دو تا دو تا زن بگیرند (این یکی از نتایج همان موارد قبلی است!) و... ، دیگر چه نیازی به این مایع بدبوی بی خاصیت داریم که این قدر بر سر آن جنجال است؟!

 ۲- شهردار کرمانشاه هنوز انتخاب نشده و بنا بر اخبار واصله چهارمین شهردار منتخب شورا هم دارد دچار مشکلات شخصی! می شود تا عطای قبای شهرداری را با یک نامه انصراف به لقایش ببخشد.

به نظرم بر خلاف نظر برخی ها که آنها هم چیزی نمی فهمند، این روال، کاملاً طبیعی است و اگر غیر از این بود باید به آن شک می کردید.

در سال 79 (هفت سال پیش) که به عنوان تنها خبرنگار در جلسات شورا شرکت می کردم و بحث آن استعفای کذایی خیلی داغ بود، یکی از اعضای شورا که اواسط جلسه می خواست بیرون برود، رو به من کرد و گفت:"اگر لازم باشد آدم باید برخورد فیزیکی هم بکند."

خب عزیز من، وقتی هفت سال گذشت و دو دوره دیگر هم انتخابات برگزار شد ولی 70 درصد اعضای شورا، همان ها هستند، دیگر چه انتظار بیهوده ای است رسیدن به تمدن! و ادای مدنیت درآوردن؟!

شهردار را ول کن، هفت سال آینده را بچسب که انگار تا آن موقع هم باید از یک لیتر، سه لیتر بنزین حرف بشنویم! 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 23:32  توسط امیر بابایی  | 

چه غریب ماندی ای دل
     نه غمی            نه غمگساری
            نه به انتظار یاری            نه ز یار انتظاری
    سحرم کشیده خنجر 
                                  که چرا شبت نکشته است؟
         تو بکش که تا نیفتد
                                   دگرم به شب گذاری...

هویجوری جهت اعلام بازگشتمان
یا به عبارتی آی کیم بک...!

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 0:12  توسط امیر بابایی  | 

 بیش از 9 سال است که با مطبوعات کرمانشاه کار کرده‌ام، این همکاری و فعالیت با آوای کرمانشاه شروع شد و با بیستون، صفیرغرب، کرمانشاه امروز، یاس‌نو(کرمانشاه)، کرمانشاه1400 و غرب ادامه یافت و دوباره با آوای کرمانشاه ظاهراً پایان یافت.

 در این مدت که مدت کمی هم نیست، اتفاقات زیادی را تجربه کردم و در توان خودم کوشیدم که بر روند اتفاقات، حداقل تاثیر لازم را داشته باشم؛ قضاوت در این مورد با دیگران.

 تنها دلیل این یادداشت هم یاد دوباره از کسانی است که افتخار همکاری با آنها را داشته‌ام و امیدوارم هر جا که هستند و خواهند بود در کار و در زندگی‌شان موفق باشند؛ ملکی شجاع، مرحوم کیانی، معتمدیان، پیرایش، مهدوی، دارستانی، سلیمانی، صادق‌پور، بهمن مرادی، شهلا مرادی، شیریان، پورحسینقلی، مقدسی‌نیا، سلطانپور، ظهرابی، سیفی، وکیلی‌فر، مهرگان، لطفی، سیف‌اله‌پور، قنبری، رحمتیان، کرمی، جمشیدی، گلستانی‌فر، سعدوند، غلامی، ارجمند و دوباره ارجمند، بهرامی، قنبری، رضایی‌سعید، آزادمنش، عطایی، نیشابوری، پشنگ، تیموری‌کیا، عادل سلیمانی، خونساری، یزدان‌پناه، رفیعی، مروتی، فرهاد مرادی، ولی‌زاده، عباسی‌فرد، کریمپور، ابوالفتحی، یاری، اعظمی، کشاورز، نجمایی، قاسمی، محمودی و دوستانی دیگر که ممکن است از قلم افتاده باشند، اما یادشان همیشه خواهد بود. هم چنین دوستان عزیزی که هر چند مستقیماْ همکار نبوده ایم ولی وجودشان در عرصه مطبوعات، سزاوار قدردانی و یادآوری است.

 به هر حال هر آغازی، یک پایان و هر پایانی، آغازی دیگر دارد؛ این دوره نیز با همه خاطره‌هایش، پایانی داشت که شخصاً از آن، اگر نگویم راضی‌ام، اما ناراضی هم نیستم. خطا نیز بر انسان، جایز و قابل بخشش است و از کسانی که در حقشان احیاناً قلمی به اشتباه، اما ناخواسته نوشته‌ام، گر چه همواره سعی داشته‌ام چنین اشتباه یا اجحافی نداشته باشم، عذرخواهی می‌کنم. قطعاً منظورم کسانی است که نسبت به اشتباه احتمالی‌ام درمورد آنها علم ندارم والا آن بخشی را که دانسته‌ام و خوشبختانه بسیار اندک بوده، خیلی پیشتر از این، عذرم را تقدیمشان کرده‌ام.

 همه خوشحالی و افتخارم، بودن با دوستان، عزیزان و کسانی است که مهربانی و دانایی‌شان، یک دنیاست، و کشف هر خط از دفترشان، مرا به وجد می‌آورد...

  پنج روزی که درین مرحله مهلت داری       خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست

تا بعد...

توضیح ضروری!: این وبلاگ همچنان پابرجا خواهد بود...

+ نوشته شده در  جمعه 3 فروردین1386ساعت 23:23  توسط امیر بابایی  | 

 1- قبلاً فیلم بید مجنون را دیده بودم، اما پخش آن را از تلویزیون هم از دست ندادم و یک بار دیگر دیدمش.
عموماً دیدن فیلم‌هایی که دیالوگ زیادی دارند، حوصله و دقت بیشتری می‌خواهد ولی حیف که اکثراً عادت و ذائقه بدی برای فیلم دیدن داریم. به غیر از انتخاب‌های ناشیانه‌ای که می‌کنیم، فیلم را هم به عنوان یک سرگرمی می‌بینیم، غافل از این که در پشت ساخت این فیلم‌ها، روزها و سال‌ها مطالعه و تجربه هست که در چند دقیقه یا چند ساعت، خلاصه و به مخاطب ارائه می‌شود اما حیف که ساده از کنارش می‌گذریم، اصلاً شاید فیلم را می‌بینیم تا تخمه شکستن، لذت بیشتری داشته باشد!

فکر می‌کنم اکثر کسانی که بید مجنون را دیده‌اند به یک نوع تنفر نسبت به یوسف (پرویز پرستویی) می‌رسند، چون او پس از بینایی‌اش، خوبی‌های همسرش را فراموش می‌کند؛ اما فکر می کنم که مجید مجیدی (فیلمنامه‌نویس و کارگردان) می‌خواهد چیز دیگری را بگوید: حق انتخاب در زندگی.

به همین دلیل شاید مهمترین سکانس فیلم نیز دیالوگ یوسف با مادرش در این مورد و دور ریختن جزوات و کتاب‌هایش (به عنوان سمبل گذشته‌اش) باشد.

از بیان قضاوت و ارزشگذاری شخصی در این مورد (که آیا یوسف، این حق را دارد یا نه؟) می‌گذرم و درباره تفاوت تنفر بیننده فیلم نسبت به یوسف با درک مجیدی (نویسنده و کارگردان) از این قضیه، این را اضافه کنم که در این فیلم، حتی رویا همسر یوسف هم به این تنفر نمی‌رسد و تنها صحنه نشان دهنده ناراحتی رویا زمانی است که در آغوش مادر یوسف گریه می‌کند، بی‌آنکه کلمه‌ای بر سر یوسف، فریاد کشیده باشد و حتی رفتنش شاید بیانگر پذیرش‌اش باشد؛ هر چند این سوال برای بیننده باقی می‌ماند که پس از نابینایی مجدد یوسف، آیا رویا برمی‌گردد یا نه؟

 2- این جمله مصطفی ملکیان را دوست دارم و آرزو می‌کنم که در سال جدید، ما هم بتوانیم به رنج انسان‌ها بیشتر فکر کنیم و حداقل ذره‌ای از آن بکاهیم: " من نه دل‌نگران سنّتم، نه دل‌نگران تجدّد، نه دل‌نگران تمدّن، نه دل‌نگران فرهنگ و نه دل‌نگران هيچ امر انتزاعي از اين قبيل. من دل‌نگران انسانهای گوشت و خون‌داری هستم که می‌آيند، رنج می‌برند و می‌روند. سعی کنيم که اولاً انسانها هرچه بيشتر با حقيقت مواجهه يابند، به حقايق هرچه بيشتری دست يابند؛ ثانياً هرچه کمتر درد بکشند و رنج ببرند و ثالثاً هرچه بيشتر به نيکی و نيکوکاری بگرايند؛ و برای تحقّق اين سه هدف از هرچه سودمند می‌تواند بود بهره‌مند گردند، از دين گرفته تا علم، فلسفه، هنر، ادبيات و همه دستاوردهای بشری ديگر."

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 فروردین1386ساعت 23:12  توسط امیر بابایی  | 

 1- آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد
 مژده دهید باغ را بوی بهار می‌رسد

 2- بهار یعنی ناگهان زندگی؛
زندگی‌تان همیشه بهاری و بهارتان همیشه پر از طراوت زندگی

 3- آرزویم این است: نتراود اشک در چشمانت هرگز، مگر از شوق زیاد؛ نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز؛  و به اندازه هر روز، تو عاشق باشی...

 4- و دیگر این که چند آرزوی نوروزی، سفارشی و مخصوص با گزارش تصویری:


جیب‌هایتان بزرگ و پر از اسکناس‌های 5000 تومانی باد

نگاه همه پلیس‌های کشور، مهربان باد

همه استکبارهای جهانی، تسلیم باد

همه مجردان کشور، عیال‌وار باد

نوروزتان مبارک باد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 0:0  توسط امیر بابایی  | 

html>